عاشق شدي نترس

عشق

خداحافظ برو عشقم برو که وقت پروازه
برو که ديدن اشکات منو به گريه ميندازه

نگاه کن آخر راهم نگاه کن آخر جادست
نميشه بعد تو بوسيد نميشه بعد تو دل بست

منو تنها بذار اينجا تو اين روزاي بي لبخند
که بايد بي تو پرپرشد که بايد از نگات دل کند

حلالم کن اگه ميرم اگه دوري اگه دورم
اگه با گريه ميخندم حلالم کن که مجبورم

نگو عادت کنم بي تو که ميدوني نميتونم
که ميدوني نفسهامو به ديدار تو مديونم

فداي عطر آغوشت برو که وقت پروازه
برو که بدرقه داره منو به گريه ميندازه

برو عشقم خداحافظ برو تو گريه لالم کن
خداحافظ برو اما حلالم کن حلالم كن

نوشته شده توسط يكي يكدونه | در 10/10/1389 ساعت 19:31 | آرشيو نظرات (35)| نمایش : 5583 بار

نان را از من بگیر،اگر می خواهی
هوا را از من بگیر، اما
خنده ات را نه


 


از پس نبردی سخت باز می گردم
با چشمانی خسته
که دنیا را دیده است
بی هیچ دگرگونی،
اما خنده ات که رها می شود
و پروازکنان در آسمان مرا می جوید
تمامی درهای زندگی را
به رویم می گشاید.


عشق من،خنده تو
در تاریک ترین لحظه ها می شکفد


 


خنده ی تو، پائیز
در کناره ی دریا
موج کف آلوده اش را
باید بر افرازد،
و در بهاران،عشق من،
خنده ات را می خواهم
چون گلی که در انتظارش بودم


نان را ، هوا را،
روشنی را،بهار را،
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم.



نوشته شده توسط يكي يكدونه | در 5/10/1389 ساعت 20:49 | آرشيو نظرات (12)| نمایش : 2228 بار

من به تو خندیدم

چون که میدانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب با دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمیدانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان منو

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت : برو

چون نمی خاست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را...

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

میدهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت


نوشته شده توسط يكي يكدونه | در 23/9/1389 ساعت 18:32 | آرشيو نظرات (9)| نمایش : 2325 بار

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم

و من امدیشه کنان غرق این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

 

نوشته شده توسط يكي يكدونه | در 18/9/1389 ساعت 18:49 | آرشيو نظرات (12)| نمایش : 2125 بار

ماه من ، غصه چرا ؟!

آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !
یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت ،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !
ماه من غصه چرا !؟! 
تو مرا داری و من
هر شب و روز ،
آرزویم ، همه خوشبختی توست !
ماه من !   ...

برای خواندن همۀ شعر به ادمه مطلب بروید.

ادامه مطلب...
نوشته شده توسط يكي يكدونه | در 15/9/1389 ساعت 11:19 | آرشيو نظرات (8)| نمایش : 2036 بار

باز انگار هوا سرد شده است
                                             آسمان خسته و پر درد شده است

باز گلها همه سر در خاک اند
                                             بوی عطر همه شان غرق شده است

روزها گربه کنان می آیند

                                              ساعت ماندنشان زرد شده است
کودکان خنده فراموش شده

                                             آرزوی همه شان مرگ شده است

آتش می کده ها خاموش است

                                             رنگ آتش همه پر حرب شده است
پهلوان ، نام فقط مانده از او
                                             جنس فولادیش از برگ شده است

عشق هم خنده ی پر تکراریست

                                             عاشقی هم همه نامرد شده است
و جوانان همه سر بر زیرند
                                              بهترین لذتشان گَرد شده است

جاده ها پرشده از نامردان
                                              حق خوری بی برو برگرد شده است
ای خدا منتظرم برگردی
                                               که بدون تو هوا سرد شده است




شعر بالا از دوست عزیز آقای سید علی حسینی هست.لطفا اگر از این شعر در وبلاگتون استفاده میکنید اسم ایشود رو هم حتما ذکر کنید.ممنون.


نوشته شده توسط يكي يكدونه | در 18/8/1389 ساعت 10:18 | آرشيو نظرات (23)| نمایش : 2677 بار

اصلا چرا دروغ، همین پیش پای تو

گفتم که یک غزل بنویسم برای تو

احساس می کنم که کمی پیرتر شدم

احساس می کنم که شدم مبتلای تو

برگرد و هر چقدر  دلت خواست بد بگو

دل می دهم دوباره به طعم صدای تو

از قول من بگو به دلت   نرم تر شود

بی فایده ست این همه دوری ، فدای تو!

دریای من ! به ابر سپـردم بیـاورد :

یک آسمان ،  بهانه ی باران برای تو

ناقابل است ، بیشتر از این نداشتم

رخصت بده نفس بکشم در هوای تو


نوشته شده توسط يكي يكدونه | در 12/8/1389 ساعت 18:26 | آرشيو نظرات (7)| نمایش : 2181 بار

در دل همان محبت پیشینه باقی است
آن آرزو که بود در سینه باقی است

باز آ  و حسن جلوه کن و عرض ناز کن
کان دل که بود صاف چو آیینه باقی است

از ما فروطنی است ، بکش تیغ انتقام
با خاطر شریفت اگر کینه باقی است

نقدینه ی وفاست همان بر عیار خویش
قفلی که بود بر در گنجینه باقی است

وحشی اگر ز کسوت رندی دلت گرفت
زهد و صلاح خرقه ی پشمینه باقی است

نوشته شده توسط يكي يكدونه | در 24/7/1389 ساعت 22:08 | آرشيو نظرات (24)| نمایش : 2594 بار

بعد از این وادی فقر است و فنا
کی بود اینجا سخن گفتن روا ؟

صد هزارام سایهء جاوید ، تو
گم شده بینی ز یک خورشید ، تو

هر دو عالم نقش یک دریاست بس
هر که گوید نیست این سوداست بس

هرکه در دریای کل گم بوده شد
دایما گم بودهء آسوده شد

گم شدن اول قدم ، زین پس چه بود؟
لاجرم دیگر قدم را کس نبود

عود و هیزم چون به آتش در شوند
هر دو بر یکجای خاکستر شوند

این به صورت هر دو یکسان باشدت
در صفت فرق فراوان باشدت

گر پلیدی گم شود در بحر کل
در صفات خود فرو ماند به ذل

لیک اگر پاکی در این دریا بود
او چئ نبود در میان زیبا بود

نبود او و او بود ، چون باشد این؟
از خیال عقل بیرون باشد این


نوشته شده توسط يكي يكدونه | در 12/7/1389 ساعت 22:44 | آرشيو نظرات (11)| نمایش : 2378 بار

بعد از این وادی حیرت آیدت
کار دایم ، درد و حسرت آیدت

مرد حیران چون رسد این جایگاه
در تحیر ماند و گم کرده راه

هرچه زد توحید بر جانش رقم
جمله گم گردد از او گم نیز هم

گر به او گویند مستی؟ یا نه ای؟
نیستی گویی که هستی یا نه ای؟

در میانی؟ یا برونی از میان؟
در کناری؟ یا نهانی؟ یا عیان؟

فانی؟ یا باقی ؟ یا هر دویی؟
یا نه ای هردو ،تویی یا نه تویی؟

گوید اصلا می ندانم چیز من
وا ندانم هم ، ندانم نیز هم

عاشقم اما ندانم بر کی ام
نه مسلمانم ، نه کافر ، پس چی ام؟

لیکن از عشقم ندارم آگهی
هم دلی پر عشق دارم ، هم تهی


نوشته شده توسط يكي يكدونه | در 31/6/1389 ساعت 23:37 | آرشيو نظرات (21)| نمایش : 2510 بار

بعد از این وادی توحید آیدت
منذل تفرید و تجرید آیدت

رویها چون زین بیابان در کنند
جمله سر از یک گریبان در کنند

گر بسی بینی عدد، گر اندکی
آن یکی باشد در این ره در یکی

چون بسی باشد یک اندر یک مدام
آن یک اندر یک، یکی باشد تمام

نیست آن یک کان احد آید تو را
وان یکی کان در عدد آید تو را

چون برون است از احد وین از عدد
از ازل قطع نظر کن وز ابد

چون ازل گم شد ، ابد هم جاودان
هر دو را کس هیچ ماند در میان

چون همه هیچی بود هیچ این همه
کی بود دو اصل جز پیچ این همه


نوشته شده توسط يكي يكدونه | در 27/6/1389 ساعت 13:07 | آرشيو نظرات (22)| نمایش : 2208 بار

هفت دریا یک شَمَر اینجا بود
هفت اختر یک شرر اینجا بود

هشت جنت نیز اینجا مرده ای است
هشت دوزخ همچو یخ افسرده ای است



نوشته شده توسط يكي يكدونه | در 21/6/1389 ساعت 22:49 | آرشيو نظرات (8)| نمایش : 2158 بار

چون بتابد آفتاب معرفت
از سپهر این ره عالی صفت

هریکی بینا بود بر قدر خویش
باز یابد در حقیقت صدر خویش

سر ذراتش همه روشن شود
گلخن دنیا بر او گلشن شود

مغز بیند از درون ، نه پوست  او
خود نبیند ذره ای جز دوست  او


نوشته شده توسط يكي يكدونه | در 12/6/1389 ساعت 21:53 | آرشيو نظرات (12)| نمایش : 2180 بار

  کس در این وادی بجزآتش مباد
وان که آتش نیست عیشش خوش مباد

عاشق آن باشد که چون آتش بود
گرم رو
، سرزنده و سرکش بود

عاقبت اندیش نبود یک زمان
درکشد خوش حوش بر آتش صد جهان


نوشته شده توسط يكي يكدونه | در 7/6/1389 ساعت 13:46 | آرشيو نظرات (12)| نمایش : 2153 بار

ملک اینجا بایدت انداختن
ملک اینجا بایدت در باختن

در میان خونت باید آمدن
و ز همه بیرونت باید آمدن

چون نماند هیچ معلومت به دست
دل بباید پاک کرد از هر چه هست

چون دل تو پاک گردد از صفات
تافتن گیرد ز حضرت نور ذات


نوشته شده توسط يكي يكدونه | در 30/5/1389 ساعت 11:29 | آرشيو نظرات (8)| نمایش : 2061 بار

گفت ما را هفت وادی در ره است
چون گذشتی هفت وادی ، درگه است

وا نیامد در جهان زین راه کس
نیست ار فرسنگ آن آگاه کس

چون نیامد باز کس زین راه دور
چون دهندت آگهی ای ناصبور؟

چون شدند آن جایگه گم سر به سر
کی خبر بازت دهد ای بی خبر؟

هست وادی طلب آغاز کار
وادی عشق است از آن پس ، بی کنار

پس سیم وادی است آن معرفت
پس چهارم وادی استغنا صفت

هست پنجم وادی توحید پاک
پس ششم وادی حیرت صعبناک

هفتمین وادی فقر است و فنا
بعد از این روی روش نبود تو را

در کشش افتی روش گم گرددت
گر بود یک قطره قلزم گرددت


نوشته شده توسط يكي يكدونه | در 23/5/1389 ساعت 13:40 | آرشيو نظرات (7)| نمایش : 2039 بار

کاش میشد اشک را تهدید کرد
فرصت لبخند را تمدید کرد

کاش میشد از میان لحظه ها
لحظهء دیدار را تجدید کرد

کاش میشد لحظه ها را پس گرفت
کاش میشد از تو بود و با تو بود

گاش میشد در تو گم شد از همه
کاش میشد تا همیشه با تو بود

کاش فردا را کسی پنهان کند
لحظه را در لحظه سرگردان کند

کاش ساعت را بمیراند به خواب
ماه را بر شاخه آویزان کند

نوشته شده توسط يكي يكدونه | در 15/5/1389 ساعت 14:40 | آرشيو نظرات (14)| نمایش : 2267 بار

 دلتنگم.. .

برای همه ی آنچه از دست داده ام و از دست میدهم  دلتنگم ...

 دلتنگی من فقط کار امروز نیست.

  کار یک عمر است...

    به غروب خورشید می نگرم و اشک چشمانم مرا از دیدن ادامه ی آن محروم می سازند.

  دلتنگی سخت تر از هر کاریست

 اما هنوز خوشبختم...

 که میتوانم حداقل دلتنگ باشم.

    آری دلتنگی هم عالمی دارد...


نوشته شده توسط يكي يكدونه | در 12/5/1389 ساعت 18:02 | آرشيو نظرات (6)| نمایش : 1972 بار

سر خونه‌ی دلُم
لونه‌ی غمُم
یاد او نشسته …

یاد تِسمه و تفنگ
قطار فشنگ
مادیون خسته

سر سنگ چشمه‌ها
توی دره‌ها
جاده‌های باریک

در اون شب‌آی بارون
چیک چیک نودون
کوچه‌های تاریک

لالای لای … لالای لای …
بخواب نقل و نمکدون
بخواب غنچه زمستون

لالای لای … گل انار
مونده یادگار
از بابای پیرت

که یک شُ به کوه و دشت
رفت و برنگشت
منو کرد اسیرت

براش مهتاب ایوون
کبک کوهستون
گریه کردن از غم

رو طاق چکمه و شمشیر
زین اسب پیر
مونده غرق ماتم

لالای لای … لالای لای …
بخواب شاخه نیلوفر
بخواب ناز دل مادر

براش دستمال سفید
از سر دستها
پر گرفت و رقصید

آب زیر پل نالید
شب پره نخوابید
سر نزد خورشید …

لالای لای … لالای لای …

http://ups.clooblog.com/images/efc08pzw02djb4i4cv4i.jpg
http://ups.clooblog.com/images/96j6rttd9me7bzvlk99e.jpeg

نوشته شده توسط يكي يكدونه | در 11/5/1389 ساعت 17:40 | آرشيو نظرات (5)| نمایش : 1947 بار

سلام دوباره به همه دوستاي خوبم

دلم واستون خيلي تنگ شده

به خاطر اين که تو اين مدت لطف داشتين و تنهام نذاشتين واقعا ممنونم

راستي امروز

تولدمه

http://ups.clooblog.com/images/66rwyr2niobczt7yssh.jpg



کادو يادتون نره واسم شعر بنويسين

من متولد هشتم مرداد سال هزارو سيصدو ****
 
**** هستم يعني العان**** سالم شده

 جمله بالا فردا پاک ميشه

 دير نکنينا

نوشته شده توسط يكي يكدونه | در 7/5/1389 ساعت 23:41 | آرشيو نظرات (9)| نمایش : 1994 بار


اhttp://www1.upic.ir/images/5ad9rvt8fe6q5ouucco.jpg

نوشته شده توسط يكي يكدونه | در 18/3/1389 ساعت 10:07 | آرشيو نظرات (31)| نمایش : 2626 بار


      یک وقت به سرت نزند

          شعرهایم را بتکانی

             چرا که رسوا خواهم شد

                 و همه خواهند دید

                        لحظه لحظه ی تورا

                                 میان واژه های من

 


نوشته شده توسط يكي يكدونه | در 10/3/1389 ساعت 17:24 | آرشيو نظرات (6)| نمایش : 2150 بار

زندگی باید کرد ،
گاه با یک گل سرخ ،
گاه با یک دل تنگ ،
گاه باید رویید در پس این باران ،
گاه باید خندید بر غمی بی پایان ...

نوشته شده توسط يكي يكدونه | در 7/3/1389 ساعت 11:12 | آرشيو نظرات (7)| نمایش : 2262 بار

گفتمش دل میخری پرسید چند ؟

گفتمش دل مال تو تنها بخند

خنده كردو دل زدستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل زدستش روی خاك افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود

نوشته شده توسط يكي يكدونه | در 4/3/1389 ساعت 10:03 | آرشيو نظرات (3)| نمایش : 2083 بار

http://upload.iranblog.com/7/1271620520.jpgا


نوشته شده توسط يكي يكدونه | در 30/2/1389 ساعت 21:51 | آرشيو نظرات (6)| نمایش : 2264 بار

تویی تو شمع سرای من        تویی تو عشق آشنای من
بیا ببین وفای من        سرود من نوای من
منم اسیر وفای تو        که زنده ماندام برای تو

جوانی ام فدای تو        فدای خنده های تو
سوی جنون میکشی مرا        به خاک و خون میکشی مرا
تو همنشین جانی        تویی که عشق جاودانی

تو درد من میدانی        بیا که آرزوی جانی
کبوتر بهشتی ام سفر مکن        ز درد و غصه کشتی ام سفر مکن
دگر ز بام کس نرو به بام کس        نشو برای دانه صید دام کس


نوشته شده توسط يكي يكدونه | در 28/2/1389 ساعت 21:48 | آرشيو نظرات (3)| نمایش : 2403 بار

گاهی گمان نمی کنی ولی می شود
گاهی نمی شود ، نمی شود که نمی شود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود
گاهی گدای گدایی و بخت نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شوند

نوشته شده توسط يكي يكدونه | در 23/2/1389 ساعت 23:34 | آرشيو نظرات (10)| نمایش : 2302 بار

دراین سرای بی کسی ، کسی به در نمی زند 

                               به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند 

یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی کند 

                             کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند 

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار 

                         دریغ گز شبی چنین سپیده سر نمی زند 

دل خراب من دگر خراب تر نمی شود 

                         که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند 

گذر گهی است پر ستم که اندرو به غیر غم 

                          یکی صلای اشنا به رهگذر نمی زند 

چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات  

                              برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند 

نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزا است 

                                         اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

نوشته شده توسط يكي يكدونه | در 18/2/1389 ساعت 14:56 | آرشيو نظرات (13)| نمایش : 2307 بار

لالالالا نــــــخواب ســـــودي نـــــداره       هـــــمون بــــهتر كه بـــــشماري ستـــــــاره

همون بهتر كه چـــــشمات وا بـــــمونه       كه مــــــاه غـــــصه ش نشه تنها بيــــــداره

لالالالا نــــــخواب بازم ســـفر رفـــت        نمــــــيدونم به كــــارون يا خزر رفـــــــت

فقــــط دردم ايـــــنه مثـــــــل هـــميشه        بـــــدون اطــــلاع و بـــــي خـبر رفـــــــت

لالالالا نــــــخواب ميدونـــه جنگــــــه        دست هر كـــــــي مــــي بيني يــه تفنگــــه

يـــــــه عــــمر دور چشماش گشتم اما        نفهــــميـدم كه اون چشــــما چــــه رنـگـــه

لالالالا نــــــخواب زنـدونـــه دنــــيـــا        ســـــر نــــاســـازگـــاري داره بــــا مــــــا

بشيـن بــازم دعــا كن واســه اون كــه       مــــــا رو ايـــــنجا گــــذاشت تنهاي تــنــها

لالالالا نـــــخــــــــواب اون راه دوره        خدا مــي دونه كــــه حـــالــش چــه جـوره

تـوي خلوت مي گم اينجا كـسي نيست        خداييــش كـــــه دلــــم خيـــلي صــــــبوره

لالالالا نـــــخواب تـيـره ست چراغـم        مـثـله آتــــش فــــشون ميــمونه داغـــــــــم

به جونه گــــلدونا كم غصه اي نيسـت        هـــزار شـــب شــد نيومد بــــاز ســراغــم

لالالالا نخـــواب خواب كه دوا نيست        دل ديــــونه داشتــن كـــه خـــطا نـيـســــت

ميگن دسـت از سرش بـردار، نـميشه        آخــه عــاشق شــدن كه دست ما نـيـســــت

لالالالا نخـــواب تـنـها مـــيمـــونـــــم        كـمـك كــــن قـــدر چــــشمـات رو بــدونـم

چـــــرا چـــشمات پـر خـشم عــزيزم؟       مـــگه مـــن مـــثل اون نـــــــامـــهربـونـم؟

لالالالا نــــخواب مــــاه و نــــگاه كن       مــــن اسفند و مــــيارم تــــــو دعــــا كـــن

بـــــگو بــرگرده پــيـش مـــا بـمـونــه       كـــتاب حـــافظ و بــــردار و وا كـــــــــــن

لالالالا نــــخواب ســـــرما تـــــو راهه       هـمـيـشه عـــــــمر خــوشبختي كــــــــــوتاهه

مـــيگن بــــا يــــه فرشته اونو ديــدن        دروغــــه جــــــون دريــــــا اشـتـبــــــــــاهه

لالالالا نــــخواب تلـــخه جــــدايــــي        كمـــــر خـــــــم مــــيشه زيــــر بي وفــايي

تو بـيـدار بـاش هـــمه تو خواب نازن        بـــراي كـــــــي بخونــم پــــس لالايــــــي؟

لالالالا نــــخواب تــــــنـهايـــي زرده        اگـــــــه طـــــــولاني شـــــه مـثـله يه درده

اگـــــه چـشـم انـتـظار باشي كه هيچي       دروغ مــــيگي بــــه دل كــــه بــر ميگرده

لالالالا نــــخواب اشــــكـــــــت زلاله       مـثـله بـــــارون پـــــاي نـــــــــــخل وصاله

من وتو هم شب و هـم قلب وكـشـتـيم       ولـي اون چـي؟ چـقـدر اون بــــــــــي خياله

لالالالا نــــخواب دنـــــيـا خـسـيـســه       واســـــــه كــــم آدمـي خــــوب مـــي نويسه

يكي لبهاش تو خوابم غرق خنده ست        يكي پلكهاش تو خوابم خــيس خـــــــــيسه

لالالالا نــــخواب عــــــاشق يه سيبه        هـمـيـشـه سـرخ و تـــــــب دار و غــــريبه

تا اون بالاست رسيده ست اماتنهاست       پـايـيـن هـــم كــــه بـيـفـتـه بــــي نـصـيـبـه

لالالالا نــــخواب ايـــــنجا سيـــــاهي       پــــــر امـــــــا تـــو تــــنگ قـصـه مـاهـي

اوني كه مـاهـا رو بيـدار نگـه داشت       الهــــي خـواب بـــــــاشه حـــــالا الهـــــــي

لالالالا نــــخواب تا اون بـــــــخوابه       بـشـيـن ايـنـقـدر كــــــه تـا خـورشيـد بـتابه

زمـونــي كـــه يـقـيـن كـردم بيدار شد       بـــــخواب بـــا يـــــاد عـكـسي كه تو قابـه

لالالالا بــــخواب بـيـداره حــــــــــالا       ديـــــگه بـــــايد بــــخــوابي پــــــس لالالا

بـــــخواب ديگه تو مي توني بخوابي       بـبـيـن خــــــــورشيد اومــــد بـالاي بــــالا

لالالالا ايـــــنــــم بــــود ســــرنوشتم       ايــــن از امـــــروزم و اين از گـــذشـته ام

نمي خوابم تا تو بـرگـردي يــك روز       مـــنم خـواب رو واسـه اون روز گــذاشتم


نوشته شده توسط يكي يكدونه | در 17/2/1389 ساعت 10:10 | آرشيو نظرات (3)| نمایش : 1947 بار

پیداست هنوز شقایق نشدی

 زندانی زندان دقایق نشدی

وقتی که مرا از دل خود می رانی

یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی

زرد است که لبریز حقایق شده است

تلخ است که با درد موافق شده است

شاعر نشدی وگر نه می فهمیدی

پاییز بهاریست که عاشق شده است

نوشته شده توسط يكي يكدونه | در 12/2/1389 ساعت 20:50 | آرشيو نظرات (9)| نمایش : 2106 بار

سکوت می کنم

 
صدای آشنایی از دور به گوش میرسد


گویی صدای پای رهگذر است


رهگذری که سالها به سویم می آید و هرسال این روزها

 از من عبور می کند


غریبه ای که گویی آشناست


هرچه می اندیشم گویی جایی او را دیده ام


...چشمانش ، نگاهش از جنس نگاهیست که سالها مرا


نه ، نه


...باور نمیکنم


یعنی او مرا می خواند!؟


صدایش چه آشناست


و قصیده ای که می خواند


گویی جایی آنرا نوشته ام


بگذریم


نوشته شده توسط يكي يكدونه | در 8/2/1389 ساعت 21:17 | آرشيو نظرات (12)| نمایش : 2077 بار

وقتي نگاه ها دزدكي هستند

کجا دنبال مفهومی برای عشق مي گردی؟
 
ـ که من اين واژه را
 
تا صبح
 
معنامي کنم هر شب

نوشته شده توسط يكي يكدونه | در 30/1/1389 ساعت 12:38 | آرشيو نظرات (4)| نمایش : 1980 بار

نبسته ام به کس دل، نبســـــته کس به من دل
چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهـــا، رهـــا من


ز مــــن هر آنکــه او دور، چـو دل به سینه نزدیک
به مـــن هر آنکـه نزدیک، ازو جــــــدا، جــــدا من


نه چشــــم دل به ســـــویی، نه باده در سبویی
که تــــر کـــــنم گـلـــــــویی، به یاد آشنــــــا من


ســــــتاره هــــا نهـــــــفتم در آسمـــــان ابــــری
دلــــــم گرفته ای دوست، هـــــوای گریــه با من


نبسته ام به کس دل، نبســـــته کس به من دل
چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهــــا، رهـــا من


نوشته شده توسط يكي يكدونه | در 29/1/1389 ساعت 11:25 | آرشيو نظرات (9)| نمایش : 1969 بار

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
 
در لابلای دامـــــن شبرنگ زنـــــدگــی
 
رفتم که در سیاهی یک گور بی­نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

نوشته شده توسط يكي يكدونه | در 25/1/1389 ساعت 23:07 | آرشيو نظرات (7)| نمایش : 2033 بار

ا


نوشته شده توسط يكي يكدونه | در 25/1/1389 ساعت 21:15 | آرشيو نظرات (1)| نمایش : 1871 بار

گرگ ها خوب بدانند، در این ایل غریب
گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز
گر چه مردان قبیله همگی کشته شدند
توی گهواره چوبی، پسری هست هنوز
آب اگر نیست نترسید که در قافله مان
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز


                          دکتر زهرا رهنورد

نوشته شده توسط يكي يكدونه | در 23/1/1389 ساعت 22:20 | آرشيو نظرات (16)| نمایش : 1934 بار

از پیش من برو که دل آزارم
ناپایدار و سست و گنه کارم
در کنج سینه یک دل دیوانه
در کنج دل هزار هوس دارم
قلب تو پاک و دامن من ناپاک
من شاهدم به خلوت بیگناه
تو از شراب بوسه من مستی
من سرخوش از شرابم و پیمانه
چشمان من هزار زبان دارد
من ساقیم به محفل سرمستان
تا کی ز درد عشق سخن گویی
گر بوسه خواهی از لب من بستان
عشق تو همچو پرتو مهتابست
تابیده بی خبر به لجن زاری
باران رحمتی است که می بارد
بر سنگلاخ قلب گنهکاری
من ظلمت و تباهی جاویدم
تو آفتاب روشن امیدی
بر جانم ای فروغ سعادتبخش
دیر است این زمان که تو تابیدی
دیر آمدم و دامنم از کف رفت
دیر آمدی و غرق گنه گشتم
از تند باد ذلت و بدنامی
افسردم و چو شمع تب گشتم

نوشته شده توسط يكي يكدونه | در 23/1/1389 ساعت 19:37 | آرشيو نظرات (1)| نمایش : 1889 بار

چقدر خوب و روشن است نماي چشم هاي تو

 

                                              نميرسد ستاره اي به پاي چشم هاي تو

 

به ماه خيره مي شوم فقط و گريه مي كنم

 

                                             دلم كه تنگ ميشود براي چشم هاي تو

 

و هي مرور ميكنم نگاه اول تو را

 

                                         اگر نمي رسد به من صداي چشم هاي تو

 

تو تاكه پلك مي زني به سجده ميرود دلم

 

                                               به پيشگاه اعظم خداي چشم هاي تو

 

شبي خراب مي شود حصارهاي فاصله

 

                                           و آب مي شود دلم به پاي چشم هاي تو


نوشته شده توسط يكي يكدونه | در 28/12/1388 ساعت 11:28 | آرشيو نظرات (15)| نمایش : 1854 بار

چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد:
 
چرا نگاه هايت آنقدر غمگين است؟ چرا لبخندهايت آنقدر تلخ و بيرنگ است؟
 
اما افسوس كه هيچ كس نبود ... هميشه من بودم و تنهايي پر از خاطره ...
 
 آري با تو هستم ...! با تويي كه از كنارم گذشتي... و حتي يك بار هم نپرسيدي، چرا چشمهايم هميشه باراني است...!!

نوشته شده توسط يكي يكدونه | در 23/12/1388 ساعت 00:15 | آرشيو نظرات (7)| نمایش : 1856 بار

 
غروب خاطره با من قريب است                              
                     جدابودن از اين رويا فريب است
 
تو هم باور كن اينجا عشق باشد                            
                           اگر چه قلب ها مان بي نسيب است

نوشته شده توسط يكي يكدونه | در 18/12/1388 ساعت 12:46 | آرشيو نظرات (9)| نمایش : 1771 بار

[ 1 ][ 2 ]

لینک باکس عاشق شدي نترس