عشق
برو که ديدن اشکات منو به گريه ميندازه
نگاه کن آخر راهم نگاه کن آخر جادست
نميشه بعد تو بوسيد نميشه بعد تو دل بست
منو تنها بذار اينجا تو اين روزاي بي لبخند
که بايد بي تو پرپرشد که بايد از نگات دل کند
حلالم کن اگه ميرم اگه دوري اگه دورم
اگه با گريه ميخندم حلالم کن که مجبورم
نگو عادت کنم بي تو که ميدوني نميتونم
که ميدوني نفسهامو به ديدار تو مديونم
فداي عطر آغوشت برو که وقت پروازه
برو که بدرقه داره منو به گريه ميندازه
برو عشقم خداحافظ برو تو گريه لالم کن
خداحافظ برو اما حلالم کن حلالم كن
نان را از من بگیر،اگر می خواهی
هوا را از من بگیر، اما
خنده ات را نه
از پس نبردی سخت باز می گردم
با چشمانی خسته
که دنیا را دیده است
بی هیچ دگرگونی،
اما خنده ات که رها می شود
و پروازکنان در آسمان مرا می جوید
تمامی درهای زندگی را
به رویم می گشاید.
عشق من،خنده تو
در تاریک ترین لحظه ها می شکفد
خنده ی تو، پائیز
در کناره ی دریا
موج کف آلوده اش را
باید بر افرازد،
و در بهاران،عشق من،
خنده ات را می خواهم
چون گلی که در انتظارش بودم
نان را ، هوا را،
روشنی را،بهار را،
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم.
من به تو خندیدم
چون که میدانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب با دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمیدانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان منو
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت : برو
چون نمی خاست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
میدهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم
و من امدیشه کنان غرق این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
ماه من ، غصه چرا ؟!
برای خواندن همۀ شعر به ادمه مطلب بروید.
ادامه مطلب...
باز انگار هوا سرد شده است
آسمان خسته و پر درد شده است
باز گلها همه سر در خاک اند
بوی عطر همه شان غرق شده است
روزها گربه کنان می آیند
ساعت ماندنشان زرد شده است
کودکان خنده فراموش شده
آرزوی همه شان مرگ شده است
آتش می کده ها خاموش است
رنگ آتش همه پر حرب شده است
پهلوان ، نام فقط مانده از او
جنس فولادیش از برگ شده است
عشق هم خنده ی پر تکراریست
عاشقی هم همه نامرد شده است
و جوانان همه سر بر زیرند
بهترین لذتشان گَرد شده است
جاده ها پرشده از نامردان
حق خوری بی برو برگرد شده است
ای خدا منتظرم برگردی
که بدون تو هوا سرد شده است
شعر بالا از دوست عزیز آقای سید علی حسینی هست.لطفا اگر از این شعر در وبلاگتون استفاده میکنید اسم ایشود رو هم حتما ذکر کنید.ممنون.
اصلا چرا دروغ، همین پیش پای تو
گفتم که یک غزل بنویسم برای تو
احساس می کنم که کمی پیرتر شدم
احساس می کنم که شدم مبتلای تو
برگرد و هر چقدر دلت خواست بد بگو
دل می دهم دوباره به طعم صدای تو
از قول من بگو به دلت نرم تر شود
بی فایده ست این همه دوری ، فدای تو!
دریای من ! به ابر سپـردم بیـاورد :
یک آسمان ، بهانه ی باران برای تو
ناقابل است ، بیشتر از این نداشتم
رخصت بده نفس بکشم در هوای تو
آن آرزو که بود در سینه باقی است
باز آ و حسن جلوه کن و عرض ناز کن
کان دل که بود صاف چو آیینه باقی است
از ما فروطنی است ، بکش تیغ انتقام
با خاطر شریفت اگر کینه باقی است
نقدینه ی وفاست همان بر عیار خویش
قفلی که بود بر در گنجینه باقی است
وحشی اگر ز کسوت رندی دلت گرفت
زهد و صلاح خرقه ی پشمینه باقی است
بعد از این وادی فقر است و فنا
کی بود اینجا سخن گفتن روا ؟
صد هزارام سایهء جاوید ، تو
گم شده بینی ز یک خورشید ، تو
هر دو عالم نقش یک دریاست بس
هر که گوید نیست این سوداست بس
هرکه در دریای کل گم بوده شد
دایما گم بودهء آسوده شد
گم شدن اول قدم ، زین پس چه بود؟
لاجرم دیگر قدم را کس نبود
عود و هیزم چون به آتش در شوند
هر دو بر یکجای خاکستر شوند
این به صورت هر دو یکسان باشدت
در صفت فرق فراوان باشدت
گر پلیدی گم شود در بحر کل
در صفات خود فرو ماند به ذل
لیک اگر پاکی در این دریا بود
او چئ نبود در میان زیبا بود
نبود او و او بود ، چون باشد این؟
از خیال عقل بیرون باشد این
بعد از این وادی حیرت آیدت
کار دایم ، درد و حسرت آیدت
مرد حیران چون رسد این جایگاه
در تحیر ماند و گم کرده راه
هرچه زد توحید بر جانش رقم
جمله گم گردد از او گم نیز هم
گر به او گویند مستی؟ یا نه ای؟
نیستی گویی که هستی یا نه ای؟
در میانی؟ یا برونی از میان؟
در کناری؟ یا نهانی؟ یا عیان؟
فانی؟ یا باقی ؟ یا هر دویی؟
یا نه ای هردو ،تویی یا نه تویی؟
گوید اصلا می ندانم چیز من
وا ندانم هم ، ندانم نیز هم
عاشقم اما ندانم بر کی ام
نه مسلمانم ، نه کافر ، پس چی ام؟
لیکن از عشقم ندارم آگهی
هم دلی پر عشق دارم ، هم تهی
بعد از این وادی توحید آیدت
منذل تفرید و تجرید آیدت
رویها چون زین بیابان در کنند
جمله سر از یک گریبان در کنند
گر بسی بینی عدد، گر اندکی
آن یکی باشد در این ره در یکی
چون بسی باشد یک اندر یک مدام
آن یک اندر یک، یکی باشد تمام
نیست آن یک کان احد آید تو را
وان یکی کان در عدد آید تو را
چون برون است از احد وین از عدد
از ازل قطع نظر کن وز ابد
چون ازل گم شد ، ابد هم جاودان
هر دو را کس هیچ ماند در میان
چون همه هیچی بود هیچ این همه
کی بود دو اصل جز پیچ این همه
هفت دریا یک شَمَر اینجا بود
هفت اختر یک شرر اینجا بود
هشت جنت نیز اینجا مرده ای است
هشت دوزخ همچو یخ افسرده ای است
چون بتابد آفتاب معرفت
از سپهر این ره عالی صفت
هریکی بینا بود بر قدر خویش
باز یابد در حقیقت صدر خویش
سر ذراتش همه روشن شود
گلخن دنیا بر او گلشن شود
مغز بیند از درون ، نه پوست او
خود نبیند ذره ای جز دوست او
کس در این وادی بجزآتش مباد
وان که آتش نیست عیشش خوش مباد
عاشق آن باشد که چون آتش بود
گرم رو ، سرزنده و سرکش بود
عاقبت اندیش نبود یک زمان
درکشد خوش حوش بر آتش صد جهان
ملک اینجا بایدت انداختن
ملک اینجا بایدت در باختن
در میان خونت باید آمدن
و ز همه بیرونت باید آمدن
چون نماند هیچ معلومت به دست
دل بباید پاک کرد از هر چه هست
چون دل تو پاک گردد از صفات
تافتن گیرد ز حضرت نور ذات
گفت ما را هفت وادی در ره است
چون گذشتی هفت وادی ، درگه است
وا نیامد در جهان زین راه کس
نیست ار فرسنگ آن آگاه کس
چون نیامد باز کس زین راه دور
چون دهندت آگهی ای ناصبور؟
چون شدند آن جایگه گم سر به سر
کی خبر بازت دهد ای بی خبر؟
هست وادی طلب آغاز کار
وادی عشق است از آن پس ، بی کنار
پس سیم وادی است آن معرفت
پس چهارم وادی استغنا صفت
هست پنجم وادی توحید پاک
پس ششم وادی حیرت صعبناک
هفتمین وادی فقر است و فنا
بعد از این روی روش نبود تو را
در کشش افتی روش گم گرددت
گر بود یک قطره قلزم گرددت
فرصت لبخند را تمدید کرد
کاش میشد از میان لحظه ها
لحظهء دیدار را تجدید کرد
کاش میشد لحظه ها را پس گرفت
کاش میشد از تو بود و با تو بود
گاش میشد در تو گم شد از همه
کاش میشد تا همیشه با تو بود
کاش فردا را کسی پنهان کند
لحظه را در لحظه سرگردان کند
کاش ساعت را بمیراند به خواب
ماه را بر شاخه آویزان کند
دلتنگم.. . برای همه ی آنچه از دست داده ام و از دست میدهم دلتنگم ... دلتنگی من فقط کار امروز نیست. کار یک عمر است... به غروب خورشید می نگرم و اشک چشمانم مرا از دیدن ادامه ی آن محروم می سازند. دلتنگی سخت تر از هر کاریست اما هنوز خوشبختم... که میتوانم حداقل دلتنگ باشم. آری دلتنگی هم عالمی دارد...
سر خونهی دلُم
لونهی غمُم
یاد او نشسته …
یاد تِسمه و تفنگ
قطار فشنگ
مادیون خسته
سر سنگ چشمهها
توی درهها
جادههای باریک
در اون شبآی بارون
چیک چیک نودون
کوچههای تاریک
لالای لای … لالای لای …
بخواب نقل و نمکدون
بخواب غنچه زمستون
لالای لای … گل انار
مونده یادگار
از بابای پیرت
که یک شُ به کوه و دشت
رفت و برنگشت
منو کرد اسیرت
براش مهتاب ایوون
کبک کوهستون
گریه کردن از غم
رو طاق چکمه و شمشیر
زین اسب پیر
مونده غرق ماتم
لالای لای … لالای لای …
بخواب شاخه نیلوفر
بخواب ناز دل مادر
براش دستمال سفید
از سر دستها
پر گرفت و رقصید
آب زیر پل نالید
شب پره نخوابید
سر نزد خورشید …
لالای لای … لالای لای …


دلم واستون خيلي تنگ شده
به خاطر اين که تو اين مدت لطف داشتين و تنهام نذاشتين واقعا ممنونم
راستي امروز
تولدمه 




کادو يادتون نره واسم شعر بنويسين
من متولد هشتم مرداد سال هزارو سيصدو ****
جمله بالا فردا پاک ميشه 
دير نکنينا 
یک وقت به سرت نزند
شعرهایم را بتکانی
چرا که رسوا خواهم شد
و همه خواهند دید
لحظه لحظه ی تورا
میان واژه های من
گاه با یک گل سرخ ،
گاه با یک دل تنگ ،
گاه باید رویید در پس این باران ،
گاه باید خندید بر غمی بی پایان ...
گفتمش دل مال تو تنها بخند
خنده كردو دل زدستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل زدستش روی خاك افتاده بود
جای پایش روی دل جا مانده بود
بیا ببین وفای من سرود من نوای من
منم اسیر وفای تو که زنده ماندام برای تو
جوانی ام فدای تو فدای خنده های تو
سوی جنون میکشی مرا به خاک و خون میکشی مرا
تو همنشین جانی تویی که عشق جاودانی
تو درد من میدانی بیا که آرزوی جانی
کبوتر بهشتی ام سفر مکن ز درد و غصه کشتی ام سفر مکن
دگر ز بام کس نرو به بام کس نشو برای دانه صید دام کس
دراین سرای بی کسی ، کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ گز شبی چنین سپیده سر نمی زند
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند
گذر گهی است پر ستم که اندرو به غیر غم
یکی صلای اشنا به رهگذر نمی زند
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزا است
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زندلالالالا نــــــخواب ســـــودي نـــــداره هـــــمون بــــهتر كه بـــــشماري ستـــــــاره
همون بهتر كه چـــــشمات وا بـــــمونه كه مــــــاه غـــــصه ش نشه تنها بيــــــداره
لالالالا نــــــخواب بازم ســـفر رفـــت نمــــــيدونم به كــــارون يا خزر رفـــــــت
فقــــط دردم ايـــــنه مثـــــــل هـــميشه بـــــدون اطــــلاع و بـــــي خـبر رفـــــــت
لالالالا نــــــخواب ميدونـــه جنگــــــه دست هر كـــــــي مــــي بيني يــه تفنگــــه
يـــــــه عــــمر دور چشماش گشتم اما نفهــــميـدم كه اون چشــــما چــــه رنـگـــه
لالالالا نــــــخواب زنـدونـــه دنــــيـــا ســـــر نــــاســـازگـــاري داره بــــا مــــــا
بشيـن بــازم دعــا كن واســه اون كــه مــــــا رو ايـــــنجا گــــذاشت تنهاي تــنــها
لالالالا نـــــخــــــــواب اون راه دوره خدا مــي دونه كــــه حـــالــش چــه جـوره
تـوي خلوت مي گم اينجا كـسي نيست خداييــش كـــــه دلــــم خيـــلي صــــــبوره
لالالالا نـــــخواب تـيـره ست چراغـم مـثـله آتــــش فــــشون ميــمونه داغـــــــــم
به جونه گــــلدونا كم غصه اي نيسـت هـــزار شـــب شــد نيومد بــــاز ســراغــم
لالالالا نخـــواب خواب كه دوا نيست دل ديــــونه داشتــن كـــه خـــطا نـيـســــت
ميگن دسـت از سرش بـردار، نـميشه آخــه عــاشق شــدن كه دست ما نـيـســــت
لالالالا نخـــواب تـنـها مـــيمـــونـــــم كـمـك كــــن قـــدر چــــشمـات رو بــدونـم
چـــــرا چـــشمات پـر خـشم عــزيزم؟ مـــگه مـــن مـــثل اون نـــــــامـــهربـونـم؟
لالالالا نــــخواب مــــاه و نــــگاه كن مــــن اسفند و مــــيارم تــــــو دعــــا كـــن
بـــــگو بــرگرده پــيـش مـــا بـمـونــه كـــتاب حـــافظ و بــــردار و وا كـــــــــــن
لالالالا نــــخواب ســـــرما تـــــو راهه هـمـيـشه عـــــــمر خــوشبختي كــــــــــوتاهه
مـــيگن بــــا يــــه فرشته اونو ديــدن دروغــــه جــــــون دريــــــا اشـتـبــــــــــاهه
لالالالا نــــخواب تلـــخه جــــدايــــي كمـــــر خـــــــم مــــيشه زيــــر بي وفــايي
تو بـيـدار بـاش هـــمه تو خواب نازن بـــراي كـــــــي بخونــم پــــس لالايــــــي؟
لالالالا نــــخواب تــــــنـهايـــي زرده اگـــــــه طـــــــولاني شـــــه مـثـله يه درده
اگـــــه چـشـم انـتـظار باشي كه هيچي دروغ مــــيگي بــــه دل كــــه بــر ميگرده
لالالالا نــــخواب اشــــكـــــــت زلاله مـثـله بـــــارون پـــــاي نـــــــــــخل وصاله
من وتو هم شب و هـم قلب وكـشـتـيم ولـي اون چـي؟ چـقـدر اون بــــــــــي خياله
لالالالا نــــخواب دنـــــيـا خـسـيـســه واســـــــه كــــم آدمـي خــــوب مـــي نويسه
يكي لبهاش تو خوابم غرق خنده ست يكي پلكهاش تو خوابم خــيس خـــــــــيسه
لالالالا نــــخواب عــــــاشق يه سيبه هـمـيـشـه سـرخ و تـــــــب دار و غــــريبه
تا اون بالاست رسيده ست اماتنهاست پـايـيـن هـــم كــــه بـيـفـتـه بــــي نـصـيـبـه
لالالالا نــــخواب ايـــــنجا سيـــــاهي پــــــر امـــــــا تـــو تــــنگ قـصـه مـاهـي
اوني كه مـاهـا رو بيـدار نگـه داشت الهــــي خـواب بـــــــاشه حـــــالا الهـــــــي
لالالالا نــــخواب تا اون بـــــــخوابه بـشـيـن ايـنـقـدر كــــــه تـا خـورشيـد بـتابه
زمـونــي كـــه يـقـيـن كـردم بيدار شد بـــــخواب بـــا يـــــاد عـكـسي كه تو قابـه
لالالالا بــــخواب بـيـداره حــــــــــالا ديـــــگه بـــــايد بــــخــوابي پــــــس لالالا
بـــــخواب ديگه تو مي توني بخوابي بـبـيـن خــــــــورشيد اومــــد بـالاي بــــالا
لالالالا ايـــــنــــم بــــود ســــرنوشتم ايــــن از امـــــروزم و اين از گـــذشـته ام
نمي خوابم تا تو بـرگـردي يــك روز مـــنم خـواب رو واسـه اون روز گــذاشتم
زندانی زندان دقایق نشدی
وقتی که مرا از دل خود می رانی
یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی
زرد است که لبریز حقایق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است
شاعر نشدی وگر نه می فهمیدی
پاییز بهاریست که عاشق شده است
سکوت می کنم
صدای آشنایی از دور به گوش میرسد
گویی صدای پای رهگذر است
رهگذری که سالها به سویم می آید و هرسال این روزها
از من عبور می کند
غریبه ای که گویی آشناست
هرچه می اندیشم گویی جایی او را دیده ام
...چشمانش ، نگاهش از جنس نگاهیست که سالها مرا
نه ، نه
...باور نمیکنم
یعنی او مرا می خواند!؟
صدایش چه آشناست
و قصیده ای که می خواند
گویی جایی آنرا نوشته ام
بگذریم
وقتي نگاه ها دزدكي هستند
نبسته ام به کس دل، نبســـــته کس به من دل
چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهـــا، رهـــا من
ز مــــن هر آنکــه او دور، چـو دل به سینه نزدیک
به مـــن هر آنکـه نزدیک، ازو جــــــدا، جــــدا من
نه چشــــم دل به ســـــویی، نه باده در سبویی
که تــــر کـــــنم گـلـــــــویی، به یاد آشنــــــا من
ســــــتاره هــــا نهـــــــفتم در آسمـــــان ابــــری
دلــــــم گرفته ای دوست، هـــــوای گریــه با من
نبسته ام به کس دل، نبســـــته کس به من دل
چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهــــا، رهـــا من
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز
گر چه مردان قبیله همگی کشته شدند
توی گهواره چوبی، پسری هست هنوز
آب اگر نیست نترسید که در قافله مان
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز
دکتر زهرا رهنورد
ناپایدار و سست و گنه کارم
در کنج سینه یک دل دیوانه
در کنج دل هزار هوس دارم
قلب تو پاک و دامن من ناپاک
من شاهدم به خلوت بیگناه
تو از شراب بوسه من مستی
من سرخوش از شرابم و پیمانه
چشمان من هزار زبان دارد
من ساقیم به محفل سرمستان
تا کی ز درد عشق سخن گویی
گر بوسه خواهی از لب من بستان
عشق تو همچو پرتو مهتابست
تابیده بی خبر به لجن زاری
باران رحمتی است که می بارد
بر سنگلاخ قلب گنهکاری
من ظلمت و تباهی جاویدم
تو آفتاب روشن امیدی
بر جانم ای فروغ سعادتبخش
دیر است این زمان که تو تابیدی
دیر آمدم و دامنم از کف رفت
دیر آمدی و غرق گنه گشتم
از تند باد ذلت و بدنامی
افسردم و چو شمع تب گشتم
چقدر خوب و روشن است نماي چشم هاي تو
نميرسد ستاره اي به پاي چشم هاي تو
به ماه خيره مي شوم فقط و گريه مي كنم
دلم كه تنگ ميشود براي چشم هاي تو
و هي مرور ميكنم نگاه اول تو را
اگر نمي رسد به من صداي چشم هاي تو
تو تاكه پلك مي زني به سجده ميرود دلم
به پيشگاه اعظم خداي چشم هاي تو
شبي خراب مي شود حصارهاي فاصله
و آب مي شود دلم به پاي چشم هاي تو
| [ 1 ][ 2 ] |
لینک باکس عاشق شدي نترس

ا
