عشق
چون بتابد آفتاب معرفت
از سپهر این ره عالی صفت
هریکی بینا بود بر قدر خویش
باز یابد در حقیقت صدر خویش
سر ذراتش همه روشن شود
گلخن دنیا بر او گلشن شود
مغز بیند از درون ، نه پوست او
خود نبیند ذره ای جز دوست او
کس در این وادی بجزآتش مباد
وان که آتش نیست عیشش خوش مباد
عاشق آن باشد که چون آتش بود
گرم رو ، سرزنده و سرکش بود
عاقبت اندیش نبود یک زمان
درکشد خوش حوش بر آتش صد جهان
ملک اینجا بایدت انداختن
ملک اینجا بایدت در باختن
در میان خونت باید آمدن
و ز همه بیرونت باید آمدن
چون نماند هیچ معلومت به دست
دل بباید پاک کرد از هر چه هست
چون دل تو پاک گردد از صفات
تافتن گیرد ز حضرت نور ذات
گفت ما را هفت وادی در ره است
چون گذشتی هفت وادی ، درگه است
وا نیامد در جهان زین راه کس
نیست ار فرسنگ آن آگاه کس
چون نیامد باز کس زین راه دور
چون دهندت آگهی ای ناصبور؟
چون شدند آن جایگه گم سر به سر
کی خبر بازت دهد ای بی خبر؟
هست وادی طلب آغاز کار
وادی عشق است از آن پس ، بی کنار
پس سیم وادی است آن معرفت
پس چهارم وادی استغنا صفت
هست پنجم وادی توحید پاک
پس ششم وادی حیرت صعبناک
هفتمین وادی فقر است و فنا
بعد از این روی روش نبود تو را
در کشش افتی روش گم گرددت
گر بود یک قطره قلزم گرددت
فرصت لبخند را تمدید کرد
کاش میشد از میان لحظه ها
لحظهء دیدار را تجدید کرد
کاش میشد لحظه ها را پس گرفت
کاش میشد از تو بود و با تو بود
گاش میشد در تو گم شد از همه
کاش میشد تا همیشه با تو بود
کاش فردا را کسی پنهان کند
لحظه را در لحظه سرگردان کند
کاش ساعت را بمیراند به خواب
ماه را بر شاخه آویزان کند
دلتنگم.. . برای همه ی آنچه از دست داده ام و از دست میدهم دلتنگم ... دلتنگی من فقط کار امروز نیست. کار یک عمر است... به غروب خورشید می نگرم و اشک چشمانم مرا از دیدن ادامه ی آن محروم می سازند. دلتنگی سخت تر از هر کاریست اما هنوز خوشبختم... که میتوانم حداقل دلتنگ باشم. آری دلتنگی هم عالمی دارد...
سر خونهی دلُم
لونهی غمُم
یاد او نشسته …
یاد تِسمه و تفنگ
قطار فشنگ
مادیون خسته
سر سنگ چشمهها
توی درهها
جادههای باریک
در اون شبآی بارون
چیک چیک نودون
کوچههای تاریک
لالای لای … لالای لای …
بخواب نقل و نمکدون
بخواب غنچه زمستون
لالای لای … گل انار
مونده یادگار
از بابای پیرت
که یک شُ به کوه و دشت
رفت و برنگشت
منو کرد اسیرت
براش مهتاب ایوون
کبک کوهستون
گریه کردن از غم
رو طاق چکمه و شمشیر
زین اسب پیر
مونده غرق ماتم
لالای لای … لالای لای …
بخواب شاخه نیلوفر
بخواب ناز دل مادر
براش دستمال سفید
از سر دستها
پر گرفت و رقصید
آب زیر پل نالید
شب پره نخوابید
سر نزد خورشید …
لالای لای … لالای لای …


دلم واستون خيلي تنگ شده
به خاطر اين که تو اين مدت لطف داشتين و تنهام نذاشتين واقعا ممنونم
راستي امروز
تولدمه 




کادو يادتون نره واسم شعر بنويسين
من متولد هشتم مرداد سال هزارو سيصدو ****
جمله بالا فردا پاک ميشه 
دير نکنينا 
یک وقت به سرت نزند
شعرهایم را بتکانی
چرا که رسوا خواهم شد
و همه خواهند دید
لحظه لحظه ی تورا
میان واژه های من
گاه با یک گل سرخ ،
گاه با یک دل تنگ ،
گاه باید رویید در پس این باران ،
گاه باید خندید بر غمی بی پایان ...
گفتمش دل مال تو تنها بخند
خنده كردو دل زدستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل زدستش روی خاك افتاده بود
جای پایش روی دل جا مانده بود
بیا ببین وفای من سرود من نوای من
منم اسیر وفای تو که زنده ماندام برای تو
جوانی ام فدای تو فدای خنده های تو
سوی جنون میکشی مرا به خاک و خون میکشی مرا
تو همنشین جانی تویی که عشق جاودانی
تو درد من میدانی بیا که آرزوی جانی
کبوتر بهشتی ام سفر مکن ز درد و غصه کشتی ام سفر مکن
دگر ز بام کس نرو به بام کس نشو برای دانه صید دام کس
دراین سرای بی کسی ، کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ گز شبی چنین سپیده سر نمی زند
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند
گذر گهی است پر ستم که اندرو به غیر غم
یکی صلای اشنا به رهگذر نمی زند
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزا است
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زندلالالالا نــــــخواب ســـــودي نـــــداره هـــــمون بــــهتر كه بـــــشماري ستـــــــاره
همون بهتر كه چـــــشمات وا بـــــمونه كه مــــــاه غـــــصه ش نشه تنها بيــــــداره
لالالالا نــــــخواب بازم ســـفر رفـــت نمــــــيدونم به كــــارون يا خزر رفـــــــت
فقــــط دردم ايـــــنه مثـــــــل هـــميشه بـــــدون اطــــلاع و بـــــي خـبر رفـــــــت
لالالالا نــــــخواب ميدونـــه جنگــــــه دست هر كـــــــي مــــي بيني يــه تفنگــــه
يـــــــه عــــمر دور چشماش گشتم اما نفهــــميـدم كه اون چشــــما چــــه رنـگـــه
لالالالا نــــــخواب زنـدونـــه دنــــيـــا ســـــر نــــاســـازگـــاري داره بــــا مــــــا
بشيـن بــازم دعــا كن واســه اون كــه مــــــا رو ايـــــنجا گــــذاشت تنهاي تــنــها
لالالالا نـــــخــــــــواب اون راه دوره خدا مــي دونه كــــه حـــالــش چــه جـوره
تـوي خلوت مي گم اينجا كـسي نيست خداييــش كـــــه دلــــم خيـــلي صــــــبوره
لالالالا نـــــخواب تـيـره ست چراغـم مـثـله آتــــش فــــشون ميــمونه داغـــــــــم
به جونه گــــلدونا كم غصه اي نيسـت هـــزار شـــب شــد نيومد بــــاز ســراغــم
لالالالا نخـــواب خواب كه دوا نيست دل ديــــونه داشتــن كـــه خـــطا نـيـســــت
ميگن دسـت از سرش بـردار، نـميشه آخــه عــاشق شــدن كه دست ما نـيـســــت
لالالالا نخـــواب تـنـها مـــيمـــونـــــم كـمـك كــــن قـــدر چــــشمـات رو بــدونـم
چـــــرا چـــشمات پـر خـشم عــزيزم؟ مـــگه مـــن مـــثل اون نـــــــامـــهربـونـم؟
لالالالا نــــخواب مــــاه و نــــگاه كن مــــن اسفند و مــــيارم تــــــو دعــــا كـــن
بـــــگو بــرگرده پــيـش مـــا بـمـونــه كـــتاب حـــافظ و بــــردار و وا كـــــــــــن
لالالالا نــــخواب ســـــرما تـــــو راهه هـمـيـشه عـــــــمر خــوشبختي كــــــــــوتاهه
مـــيگن بــــا يــــه فرشته اونو ديــدن دروغــــه جــــــون دريــــــا اشـتـبــــــــــاهه
لالالالا نــــخواب تلـــخه جــــدايــــي كمـــــر خـــــــم مــــيشه زيــــر بي وفــايي
تو بـيـدار بـاش هـــمه تو خواب نازن بـــراي كـــــــي بخونــم پــــس لالايــــــي؟
لالالالا نــــخواب تــــــنـهايـــي زرده اگـــــــه طـــــــولاني شـــــه مـثـله يه درده
اگـــــه چـشـم انـتـظار باشي كه هيچي دروغ مــــيگي بــــه دل كــــه بــر ميگرده
لالالالا نــــخواب اشــــكـــــــت زلاله مـثـله بـــــارون پـــــاي نـــــــــــخل وصاله
من وتو هم شب و هـم قلب وكـشـتـيم ولـي اون چـي؟ چـقـدر اون بــــــــــي خياله
لالالالا نــــخواب دنـــــيـا خـسـيـســه واســـــــه كــــم آدمـي خــــوب مـــي نويسه
يكي لبهاش تو خوابم غرق خنده ست يكي پلكهاش تو خوابم خــيس خـــــــــيسه
لالالالا نــــخواب عــــــاشق يه سيبه هـمـيـشـه سـرخ و تـــــــب دار و غــــريبه
تا اون بالاست رسيده ست اماتنهاست پـايـيـن هـــم كــــه بـيـفـتـه بــــي نـصـيـبـه
لالالالا نــــخواب ايـــــنجا سيـــــاهي پــــــر امـــــــا تـــو تــــنگ قـصـه مـاهـي
اوني كه مـاهـا رو بيـدار نگـه داشت الهــــي خـواب بـــــــاشه حـــــالا الهـــــــي
لالالالا نــــخواب تا اون بـــــــخوابه بـشـيـن ايـنـقـدر كــــــه تـا خـورشيـد بـتابه
زمـونــي كـــه يـقـيـن كـردم بيدار شد بـــــخواب بـــا يـــــاد عـكـسي كه تو قابـه
لالالالا بــــخواب بـيـداره حــــــــــالا ديـــــگه بـــــايد بــــخــوابي پــــــس لالالا
بـــــخواب ديگه تو مي توني بخوابي بـبـيـن خــــــــورشيد اومــــد بـالاي بــــالا
لالالالا ايـــــنــــم بــــود ســــرنوشتم ايــــن از امـــــروزم و اين از گـــذشـته ام
نمي خوابم تا تو بـرگـردي يــك روز مـــنم خـواب رو واسـه اون روز گــذاشتم
زندانی زندان دقایق نشدی
وقتی که مرا از دل خود می رانی
یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی
زرد است که لبریز حقایق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است
شاعر نشدی وگر نه می فهمیدی
پاییز بهاریست که عاشق شده است
سکوت می کنم
صدای آشنایی از دور به گوش میرسد
گویی صدای پای رهگذر است
رهگذری که سالها به سویم می آید و هرسال این روزها
از من عبور می کند
غریبه ای که گویی آشناست
هرچه می اندیشم گویی جایی او را دیده ام
...چشمانش ، نگاهش از جنس نگاهیست که سالها مرا
نه ، نه
...باور نمیکنم
یعنی او مرا می خواند!؟
صدایش چه آشناست
و قصیده ای که می خواند
گویی جایی آنرا نوشته ام
بگذریم
وقتي نگاه ها دزدكي هستند
نبسته ام به کس دل، نبســـــته کس به من دل
چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهـــا، رهـــا من
ز مــــن هر آنکــه او دور، چـو دل به سینه نزدیک
به مـــن هر آنکـه نزدیک، ازو جــــــدا، جــــدا من
نه چشــــم دل به ســـــویی، نه باده در سبویی
که تــــر کـــــنم گـلـــــــویی، به یاد آشنــــــا من
ســــــتاره هــــا نهـــــــفتم در آسمـــــان ابــــری
دلــــــم گرفته ای دوست، هـــــوای گریــه با من
نبسته ام به کس دل، نبســـــته کس به من دل
چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهــــا، رهـــا من
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز
گر چه مردان قبیله همگی کشته شدند
توی گهواره چوبی، پسری هست هنوز
آب اگر نیست نترسید که در قافله مان
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز
دکتر زهرا رهنورد
ناپایدار و سست و گنه کارم
در کنج سینه یک دل دیوانه
در کنج دل هزار هوس دارم
قلب تو پاک و دامن من ناپاک
من شاهدم به خلوت بیگناه
تو از شراب بوسه من مستی
من سرخوش از شرابم و پیمانه
چشمان من هزار زبان دارد
من ساقیم به محفل سرمستان
تا کی ز درد عشق سخن گویی
گر بوسه خواهی از لب من بستان
عشق تو همچو پرتو مهتابست
تابیده بی خبر به لجن زاری
باران رحمتی است که می بارد
بر سنگلاخ قلب گنهکاری
من ظلمت و تباهی جاویدم
تو آفتاب روشن امیدی
بر جانم ای فروغ سعادتبخش
دیر است این زمان که تو تابیدی
دیر آمدم و دامنم از کف رفت
دیر آمدی و غرق گنه گشتم
از تند باد ذلت و بدنامی
افسردم و چو شمع تب گشتم
چقدر خوب و روشن است نماي چشم هاي تو
نميرسد ستاره اي به پاي چشم هاي تو
به ماه خيره مي شوم فقط و گريه مي كنم
دلم كه تنگ ميشود براي چشم هاي تو
و هي مرور ميكنم نگاه اول تو را
اگر نمي رسد به من صداي چشم هاي تو
تو تاكه پلك مي زني به سجده ميرود دلم
به پيشگاه اعظم خداي چشم هاي تو
شبي خراب مي شود حصارهاي فاصله
و آب مي شود دلم به پاي چشم هاي تو
تو اوج پر گشودني درد من از پريدن است
ببين كه بال هاي من چگونه پسته مانده اند
حكايت زندگي ام روي زمين خزيدن است
و مي داني كه عشقي هست
و باور داري كسي كه تو را دوست دارد
و در آن شبهاي سرد و يخبندان با تو مي ماند..
در آن لحظات مي فهمي دوست داشتن چقدر زيباست .....
و آن زمان كه كسي در فراسوي خيال تو نيست
و تو تنهاي تنها در جاده هاي برهوت زندگي قدم مي زني
تنها اوست كه به تو
آرامش خيال مي دهد.....
و علف ها در سبز شدن معني پيدا مي كنند
كوه ها با قله ها
و درياها با موجها زندگي پيدا مي كنند
وانسان ها
همه ي انسان ها
با عشق، فقط با عشق
پس بار خدايا بر من رحم كن
بر من كه مي دانم ناتوانم رحم كن
باشد كه خانه اي نداشته باشم
باشد كه لباس فاخري بر تن نداشته باشم
اما نباشد، هرگز نباشد
كه در قلبم عشق نباشد، هرگز نباشد
آنگاه كه خنده بر لبت مي ميرد
چون جمعه ي پاييز دلم مي گيرد
ديروز به چشمان تو گفتم كه برو
امروز دلم بهانه ات مي گيرد

تو كه اينجا باشي , دنيا سهم من ميشه هميشه
روزاي افتابي من با تو كه ابري نميشه
بي خيال از اينجا رفتي , پشت سر نگاه نكردي
تو دلت نگفتي پس اون همه خاطره چي ميشه
اگه مهربون مي موندي ديگه تنها نمي موندم
خودمو پيدا مي كردم , توي شب جا نمي موندم
لااقل يه بر بي انصاف , يه سلامي يه كلامي
كاشكي همون لحظه ي اول نامه هاتو مي سوزندم
گوش بده به حرفام امشب اگه خوابي يا كه بيدار
اين جدايي تا ابد نيست , برو به اميد ديدار
اگه يه روزي دل تو تنگ گريه هاي من شد
بعد يه عمر كنج حسرت زير سايه ي سپيدار
به تو تقديم ميكنم تمام احساسات دورنم را كه مشتاقانه تو را طلب ميكنند.
به تو تقديم ميكنم لحظه لحظه هاي دلتنگي ام را كه به وسعت تمام روزهايي
است كه بي تو سركردم.
وبه تو تقديم ميكنم عشق را كه در تپشهاي قلبم و دراشتياق چشمان هميشه
منتظرم يافتم.
اين ارزشمندترين هديه من به توست گوشه اي از قلبت پناهش ده وبا
خورشيد مهرباني ات نگهبانش باش. هميشه در خاطرم خواهي ماند.
خيلي سخته كه دلي روبا نگات دزديده باشي
وسط راه اما ازعشق،يه كمي ترسيده باشي
خيلي سخته كه بدونه واسه چيزي نگراني ازخودت مي پرسي يعني،ميشه اون بره زماني؟
خيلي سخته توي پاييزباغريبي آشنا شي اما
وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جداشي
خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه بعد به اون بگي كه چشمات نمي خواد اونو ببينه
خيلي سخته كه ببيني كسي عاشقيش دروغه
چقدر از گريه اون شب،چشم تو سرش شلوغه
خيلي سخته واسه اون بشكنه يه روز غرورت اون نخواد ولي بمونه هميشه سنگ صبورت
خيلي سخته بودن تو واسه اون بشه عادت
خيلي سخته كه دل تو نكنه قصد تلافي تا كه بين دوپرستو نباشه هيچ اختلافي
خيلي سخته اونكه ديروز واسش يه رويا بودياز يادش رفته كه واسش تو تموم دنيا بودي
خيلي سخته بري يكشب واسه چيدن ستاره ولي تا رسيدي اونجا ببيني روزشد دوباره
خيلي سخته كه من وتو هميشه باهم بمونيم
انقدعاشق كه ندونن ديوونه كدوممونيم
ديگه بوسيدن دستات واسه اون بشه عبادت
| [ 1 ][ 2 ] |

ا
.jpg)
